تبليغاتX
طراوت باران

آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يك نفر در آب دارد مي سپارد جان.

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند

روي اسن درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد.

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد

كه گرفتستيد دست ناتوان را

 

تا توانايي بهتر را پديد آريد،

آن زمان كه تنگ مي بنديد

بر كمرهاتان كمربند،

در چه هنگامي بگويم من؟

يك نفر در آب دارد مي كند بيهوده جان قربان!

 

آي آدم ها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان به سفره، جامه تان بر تن؛

يك نفر در آب مي خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي كوبد

باز مي دارد دهان با چشم از وحشت  دريده

سايه هاتان را ز راه دور ديده

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي تابيش افزون

مي كند زين آب ها بيرون

گاه سر، گه پا.

آي آدم ها!

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي پايد،

مي زند فرياد و اميد كمك دارد

آي آدم ها كه روي ساحل آرام در كار تماشائيد!

موج مي كوبد به روي ساحل خاموش

پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده. بس مدهوش.

مي رومد نعره زنان. وين بانك، باز، از دور مي آيد:

 

-" آي آدم ها"...

و صداي باد هر دم دلگزاتر،

در صداي باد بانگ او رهاتر

از ميان آب هاي دور و نزديك

باز در گوش، اين نداها:

-" آي آدم ها...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 15:50 توسط مولود |


یه شب بیکار بودم... توی فرجه ها بود... بیکار بودم!... گفتم به دوستام اس ام اس بزنم، یه سوال بپرسم ببینم چی میگن... گفتم یه جنگ جهانی درست کنم... مثل همیشه که یه بحثی رو شروع می کنم و خیلی ها رو تو جو میگذارم... خیلی ها تو کف میمونن... خیلی ها سیاه و سفید میشن...

و سوالم این بود:

سلام. اگه یه روزبفهمی که مولود توی این سنی که هست مرده چه احساسی پیدا می کنی؟ گریه هم می کنی؟ حرفم جدیه.

و جواب دوستام( البته کمی دور از ادبه ولی خب روم به دیوار، گلاب به روتون)

اسماء: وا این چه حرفیه، خدا نکنه.

مصطفی: دخترعمه ی گل و مهربون خودم، این حرفا چیه میزنی؟ حیف دخترعمه ی قشنگ من نیست؟ دیگه این حرف و نزن.

فاطمه: اولا خفه شو، دوما ایشاالله ۱۲۰ سال زنده باشی، سوما زبونت لال ولی دور از جونت آره خودمو می کشم.

سمانه: مگه دیوونه شدی؟ این سوالا چیه،ایشاالله ۱۲۰ سال عمر کنی، ولی از غصه ات دق می کنم. این قدر گریه می کنم،شاید سال های زیادی هر روز گزیه کنم.

آزاده: خدا این روزو نیاره. دیوونه تو مثل خواهرم میمونی. ان شاالله خدا عمر با سعادت بهت بده. حالا چته، جنا گرفتنت؟!

پویا: از دست دادن آدما برام سخته به خصوص اگه کسایی که باهاشون خاطرات خوبی دارم. گریه کردن هم برا مثل منیچیز دور از ذهنی نیست.

مهشید: اگه اینقدر که فکر بیخود میکردی درس میخوندی معدلت ۲۰ بود. خدا نکنه.

فرناز: خدا نکنه عزیزم. چون پرسیدی مجبورم جواب بدم: با تمام وجودم و با چشمان پر اشکم از خدایم می خواهم دوباره آب حیات بنوشی. چطور مگه؟

آناهیتا: به جا فکر کردن برا نوشتن این مسیجا برو درستون بخون(...)!

ارمغان: مولود آجی این چه حرفیه؟ نبینم از این حرفا بزنیا، چی شده مگه؟

آسیه: نمی دونم. ولی گریه نمی کنم چون باورم نمیشه.

نرگس: اساسا تو دیوانه شدی. آره حتما آبغوره میگیرم.

آیا من واقعا دیوانه هستم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:25 توسط مولود |


میگم:

ما آدما چه قدر تنبلیم؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 21:39 توسط مولود |


نيمه شب آواره و بي حس حال

نيمه شب آواره و بي حس حال در سرم سوداي جاني بي زبان

پرسه اي آغاز كرديم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي ميگذشت يك دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم  مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سربسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او

نا توان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي اين چنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد به سر

مست او بودم زدنيا بيخبر دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفت و گوها بين ما آغاز شد

گفتمش

 گفتمش در عشق پا برجاست دل گرگشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل

دل زعشق روي تو حيران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

گفت

 گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست ميدارم بدان

شوق وصلت را به دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي ميشود غم هاي من

با تو زيبا ميشود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او دراين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكوهي طاق بود

روزگار

 روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بيگمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده ام آن عهد و  پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او هم خون من است

خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوش دلي تقدير نيست

عاشقان را خوش دلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را

آخر آتش زد دل ديوانه را  سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من

  عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن زسر

ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين بار بشنو از من پند بر من و بر روزگارم دل نبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود

عشق ديرين گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آيد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد ازاين هم آشيانت هر كس است

       بعد ازاين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 21:12 توسط مولود |


سلام

۵ اردیبهشت ماه...

من متولد شدم. اون روز که من پا به این دنیا گذاشتم روز خوبی بود. همه خوشحال بودن. مامان و بابام به خودشون بالیدن از آوردن چنین دختری به این دنیا. البته الان هم می بالند و در پوست خود نمی گنجند از داشتن دختری مثل من .

به اونایی که دوست من هستن تبریک میگم چون بهترین رو انتخاب کردن و شک نکنید که همین گونه نیز هست.

تولد   تولد   تولدم   مبارک

مبارک   مبارک  تولدم مبارک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:38 توسط مولود |


میخواستم بنویسم ولی نمی تونم . دستم به نوشتن نمیره. انگاری مغزم قفل کرده . حوصله ندارم. حالم از همه به هم می خوره. می تونم اعتراف کنم که قدرت تفکر رو از دست دادم. تمام کارهامو بدون فکر انجام میدم. به هر چی که می خوام فکر کنم به نقطه می رسم. می خوام بنویسم به نقطه می رسم. یک مشکلی هست و من نمی دونم که اون مشکل چیه. خیلی بهم ریخته شدم. خیلی مسایل که قبلا برام حائز اهمیت بودن الان برام کوچکترین ارزشی ندارن.حتی الان ارزش خودمو رو هم نمی دونم که در چه حده!

حالم از این جور زندگی کردن بهم می خوره. مدتیه که حالم از همه چیز بهم می خوره. نمی تونم خودمو از این حال و احوال بیارم بیرون. برام مهم نیست. هیچ چیزی برام مهم نیست.

حتی خودم هم برای خودم مهم نیستم!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:6 توسط مولود |


یک نقطه بیش فرق «رجيم» و «رحيم» نيست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:28 توسط مولود |


دلم براي باغچه مي سوزد

كسي به فكر گل ها نيست

كسي به فكر ماهي ها نيست

كسي نمي خواهد

باور كند كه باغچه دارد مي ميرد

كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است

كه ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهي مي شود

و حس باغچه انگار

چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده است

حياط خانه ي ما تنهاست

حياط خانه ي ما

در انتظار يك بارش يك ابر ناشناس

خميازه مي كشد

و حوض خانه ي ما خاليست

ستاره هاي كوچك بي تجربه

از ارتفاع درختان به خاك مي افتند

و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها

شب ها صداي سرفه مي آيد

حياط خانه ي ما تنهاست...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 11:39 توسط مولود |


نمي خواستم اولين پست سال 1387 رو با ناراحتي شروع كنم ولي انگاري بايد همين كار رو بكنم چون ازلحظه ي سال تحويل با ناراحتي شروع شد. به جرات مي تونم بگم كه امسال براي من سال نحسي خواهد بود.

ديدن، شنيدن، فكر كردن، شناختن، اعتماد!

نمي دونم چرا بايد دل من يك راه و يك جاده داشته باشه با يك مسافت مشخص ولي درخم و پيچ راه هاي دل بعضي از آدما گم مي شيم و سرانجام به سرگرداني مي رسيم. با نگاهش آدم در حد پست ترين چيز قرار مي گيره. احساس برتري نسبت به همه. اين هم شعري از فروغ فرخزاد كه هميشه شرح حالي از من و دل منه.

 

شوق

ياد داري كه ز من خنده كنان پرسيدي

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد

اشك شوقي كه فرو خفته به چشمان نياز

 

چه ره آورد سفر دارم... اي مايه ي عمر؟

سينه اي سوخته در حسرت يك عشق محال

نگهي گمشده در پرده ي رويايي دور

پيكري ملتهب از خواهش سوزان وصال

 

چه ره آورد سفر دارم... اي مايه ي عمر؟

ديدگاني همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمي كه بر آن خفته به اميد نياز

بوسه اي داغ تر از بوسه ي خورشيد جنوب

 

اي بسا در پي آن هديه كه زيبنده ي تست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه دهم

پيكري را كه در آن شعله كشد شوق نهان

 

چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس

جلوه ي روي مرا هجر تو كاهش بخشيد

دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من

عطش و روشني و سوزش و تابش بخشيد

 

حاليا... اين منم اين آتش جانسوز منم

اي اميد دل ديوانه ي اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:45 توسط مولود |


سال نو مبارک

این گل رو به همه ی شما تقدیم می کنم. ایشاالله سال خوبی داشته باشین. به هر چی یا به هر کسی دوست دارین برسین. دیگه از این جور حرفا.

تقديمي از مولود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 21:34 توسط مولود |